تبليغاتX
دل نوشته های یک پروانه

چهارشنبه دوم خرداد 1386

سلام
امروز اين متن رو خوندم نمي دونم چرا يه هو به قدري دلم گرفت كه نزديك بود بزنم زير گريه شايد به نظر بقيه زياد جالب نباشه ولي وقتي خوندمش ...

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.ا

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .ا

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.ا

ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .ا

بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.ا

دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .ا

انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .ا

تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .ا

صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .ا

انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد .ا

پرسید مامانت خانه نیست ؟

گفتم که هیچکس خانه نیست .ا

پرسید خونریزی داری ؟

جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .ا

پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟

گفتم که می توانم درش را باز کنم .ا

صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .ا

یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .ا

صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .ا

پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .ا

بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .ا

سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .ا

روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم . ا

پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟

فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد .ا

وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .ا

وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .ا

احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد .ا


سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !

صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .ا

ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟

سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .ا

خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟

گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .ا

به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .ا

گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .ا

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .ا

یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .ا

گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم .ا

پرسید : دوستش هستید ؟

گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی .ا

گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .ا

قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش .ا

صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد .ا

نوشته شده توسط پروانه در 9:27 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه یکم خرداد 1386

نفس
هفت جا ، نفس خويش را حقير ديدم : نخست ، وقتي ديدمش که به پستي تن مي
داد تا بلندي يابد.دوم ، آن گاه که در برابر از پا افتادگان ، مي پريد.
سوم ، آن گاه که ميان آساني و دشوار مختار شد و آسان را برگزيد. چهارم ،
آن گاه که گناهي مرتکب شد و با بادآوري اين که ديگران نيز همچون او دست
به گناه مي زنند ، خود را دلداري داد. پنجم ، آن گاه که از ناچاري ،
تحميل شده اي را پذيرفت و شکيبايي اش را ناشي از توانايي دانست. ششم ، آن
گاه که زشتي چهره اي را نکوهش کرد ، حال آن که يکي از نقاب هاي خودش بود.
هفتم ، آن گاه که آواي ثنا سرداد و آن را فضيلت پنداشت

"جبران خليل جبران"
نوشته شده توسط پروانه در 11:19 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386

نگرانم،نگران

نگرانم ، نگرانم ، نگران!
نگران شب تنهايي تو
نگران دل غمگين تو ام.
من ازين عاطفه ي جنگل سبز
نگران گذر ساده تو
نگران سفر خاطر تو
نگران غم و اندوه تو ام.

لب باريکه جويي هستم
سر سر چشمه جاويد بهار
و به تنپوش سرابي موهوم
نگران تن رنجور تو ام.

من از آن روز که ديوانه ي چشمان شرر بار شدم
مثل شمعي که به آشوب دلي مي سوزد،
من در آن وحشت پائيزي چشمان تو پر پر شده ام!
همچو پروانه خود سوز به زنجير شکر خند تو ام.
نه که در مستي خاموش غزل هاي تو ام!؟
نه که در خنده شيرين تو جان باخته ام!؟
نه که با ساحل آرام تو مانوس شدم!؟
نه که در آينه ميخندم و در عافيت ام!؟
من ازين خستگي سايه موهوم پريشانحالم!
نه کراني پيداست،
نه نسيمي به گذرگاه تنم مي پيچد!
دل من بسته ،
تنم خسته ،
به آشفتگي تنهايي است!
نه کلامي بر لب،
نه نشاني بر جا،
نه اميدي در دل!
من ندانسته به شوق سخن عشق تو دلباخته ام.
قصه رنج شقايق هايم.
يادگار سفر چلچله ها.
راز صدها دل هجران زده ام.
و در اين ساحل تنها و خموش
سايه اي در گذر پلک دو چشمان تو ام.
من هنوزام که هنوز است تو را ميخوانم
من تو را مي جويم
من تو را ميخواهم
من به لبهاي ترک خورده و خشکيده، تو را ميخوانم!
من هنوزام که هنوز است به آواز دلم ميگويم؛
نگرانم،نگرانم، نگران!
نگران سفر خاطر تو
نگران شب تنهايي تو
نگران دل غمگين تو ام!
*************
شبحي در گذر جاري رود
لب خشکيده به آبي مي زد
تن دلخسته به امواج غرور
نگران بود و دعايي بر لب
دست هايي به نيايش و نماز
و به آهستگي رود روان
نگران دل غمگين تو بود!!!

نوشته شده توسط پروانه در 8:21 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386

خدايا چي ميشد برميگشتم به 9 سالگيم نه به 8 سالگيم!! واي كه چقدر دلم تنگ شده واسه اون روزا اون وقتا كه با دوستام بازي مي كردم. اصلا از همون بچگيم از بزرگ شدن خوشم نميومد و نسبت بهش حس جالبي نداشتم. از بازي مسخره خاله بازي هم كه توي بچگي سعي داشت باهامون تمرين بزرگ شدن كنه خوشم نميومد. مي دونم كه مسخره به نظر مياد ولي بعضي وقتا فكر مي كنم كه بزرگ نشدم! با اينكه اطرافم در حال تغييره ولي به زور هم كه شده به خودم ميقبولونم كه من هنوز آدم بزرگ نشدم ولي امان از اين آينه لعنتي كه ديگه انقدر حرف راست ميزنه كه آدم حالش بهم مي خوره.

فعلاً
*****************
کودکی


وقتي بزرگ ميشوي ، ديگر خجالت ميكشي به گربه ها سلام كني و براي پرنده هايي كه آوازهاي نقره اي ميخوانند ، دست تكان بدهي
...
خجالت ميكشي دلت شوربزند براي جوجه قمريهايي كه مادرشان برنگشته

فكرميكني آبرويت ميرود اگر يكروز مردم ــ همانهايي كه خيلي بزرگ شده اند ــ دلشوره هاي قلبت را ببينند و بتو بخندند

وقتي بزرگ ميشوي ، ديگر نميترسي كه نكند فردا صبح خورشيد نيايد ، حتي دلت نميخواهد پشت كوهها سرك بكشي و خانه خورشيد را از نزديك ببيني

ديگر دعا نميكني براي آسمان كه دلش گرفته ، حتي آرزو نميكني كاش قدت ميرسيد و اشكهاي آسمان را پاك ميكردي !

وقتي بزرگ ميشوي ، قدت كوتاه ميشود ،آسمان بالا ميرود و توديگر دستت به ابرها نميرسد، و برايت مهم نيست كه توي كوچه پس كوچه هاي پشت ابرها ستاره ها چه بازي ميكنند

آنها آنقدر دورند كه حتي لبخندشان را هم نمي بيني ، وماه ـ همبازي قديم توـ آنقدر كمرنگ ميشود كه اگر تمام شب راهم دنبالش بگردي ، پيدايش نميكني !

وقتي بزرگ ميشوي ، دور قلبت سيم خاردار ميكشي وتمام پروانه ها را بيرون ميكني وهمراه بزرگترهاي ديگر در مراسم تدفين درختها شركت ميكني
وفاتحه تمام آوازها وپرنده ها را مي خواني !

ويكروز يادت مي افتد كه سالهاست تو چشمانت را گم كرده اي ودستانت را در كوچه هاي كودكي جا گذاشته اي !

آنروز ديگر خيلي دير شده است ....
فرداي آنروز تو را به خاك ميدهند
و ميگويند :

خيلي بزرگ شده بود
نوشته شده توسط پروانه در 10:29 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386

معنی عشق

سلام
امروز اصلاْ حوصله و حس خوبی ندارم (مثل ترانه محسن چاوشي) سعی می کنم زودتر از این حال و هوا بیام بیرون آخه وقتی اینجوری می شم واقعاْ غیر قابل تحمل میشم.(بیشتر واسه خودم)
این مطلبو واسه بعضیا میزارم تا شاید توی زندگیشون نقطه کوری نداشته باشن ( حداقل تو این مورد )
معني عشق چيست؟


عشق از زبان بچه‌ها

گروه متخصص و محقق در يک تحقيق سوالي را از گروهي کودک خردسال پرسيده بودند که پاسخهايي که بچه‌ها دادند عميق ترو متفکرانه تر از تصورات بود. سوال اين بود: معني عشق چيست؟
نظر شما راجع به جوابهاي بچه ها چيست؟

وقتي کسي شما رو دوست داره، اسم شما رو متفاوت از بقيه مي‌گه. وقتي اون شما رو صدا مي‌کنه احساس مي‌کني که اسمت از جاي مطمئني به زبون آورده شده.
بيلي - 4 ساله

مادر بزرگ من از وقتي آرتروز گرفته نمي‌تونه خم بشه و ناخن‌هاش رو لاک بزنه پدر بزرگم هميشه اين کار رو براش مي کنه حتي حالا که دستهاش ارتروز گرفتن ، اين عشقه.
ربکا - 8 ساله

عشق موقعيکه دختره عطر مي‌زنه و پسره هم ادکلون، و دو تايي مي‌رن بيرون تا همديگر رو بو کنن.
کارل -5 ساله

عشق وقتيه که شما براي غذا خوردن مي‌رين بيرون و بيشتر سيب زميني سرخ شده خودتون رو مي‌دهيد به دوستتون بدون اينکه از اون انتظار داشته باشيد که کمي از غذاي خودشو بده به شما.
کريستي - 6 ساله

عشق يعني وقتي که مامان من براي بابام قهوه درست مي‌کنه و قبل از اينکه بدش به بابا امتحانش مي‌کنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه.
دني - 7 ساله

عشق اون چيزيه که لبخند رو وقتي که خسته‌اي به لبت مياره .
تري - 4 سال

عشق وقتيه که شما همش همديگه رو مي‌بوسيد بعد وقتي از بوسيدن خسته شديد هنوز دوست داريد با هم باشيد پس بيشتر با هم حرف مي‌زنيد. مامان و باباي من دقيقا اينجورين.
اميلي - 8 ساله

عشق همون باز کردن کادوهاي کريسمسه به شرطي که يه لحظه دست نگه داري و فقط با دقت گوش کني.
بابي - 7 ساله

اگه مي‌خواهي دوست داشتن رو بهتر ياد بگيري‌، بايد از دوستي که بيشتر از همه ازش متنفري شروع کني.
نيکا 7 – ساله

عشق اون موقعس که تو به پسره مي‌گي که از تي شرتش خوشت اومده ، بعد اون هر روز مي‌پوشتش.
نوئل - 7 ساله

عشق مثل يه پيرزن کوچولو و يه پيرمرد کوچولو مي‌مونه که هنوز با هم دوست هستن حتي بعد از اينکه همديگر رو خيلي خوب مي‌شناسن.
تامي - 6 ساله

موقع تکنوازي پيانو، من تنهايي روي سن بودم و خيلي هم ترسيده بودم‌. به تمام مردمي که منو نگاه مي‌کردن نگاه کردم و بابام رو ديدم که وول مي‌خوره و لبخند مي‌زد اون تنها کسي بود که اين کار رو مي‌کرد. من ديگه نترسيدم.
کيندي 8 – ساله

مامانم منو بيشتر از هر کس ديگه‌اي دوست داره چون هيچ کس ديگه‌اي شبها منو نمي‌بوسه تا خوابم ببره.
کلر - 6 ساله

عشق اون موقعي هست که مامان بهترين تيکه مرغ رو ميده به بابا.
الين - 5 ساله

عشق زمانيه که مامان، بابا رو خندان مي بينه و بهش ميگه که هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تيپ تره.
کريس - 7 ساله

عشق وقتيه که سگت مي‌پره بقلت و صورتت رو ليس مي زنه حتي اگر تمام روز تو خونه تنهاش گذاشته باشي.
مري‌آن- 4 ساله

مي‌دونم که خواهر بزرگترم منو خيلي دوست داره بخاطر اينکه تمام لباسهاي قديمي خودشو مي‌ده به من و خودش مجبور مي‌شه بره بيرون تا لباسهاي جديد بگيره.
لورن - 4 ساله

وقتي شما کسي رو دوست داريد موقع حرکت از مژه هاتون ستاره‌هاي کوچولويي خارج مي‌شن.
کارل - 7 ساله

دوست داشتن اون وقتي هست که مامان صداي بابا رو موقع دستشويي مي‌شنود ولي بنظرش چندش آور نميآد.
مارک - 6 ساله

و بالاخره آخريش؛ تو رقابتي که هدفش پيدا کردن مسئول ترين بچه بوده‌، پسر بچه 4 ساله‌اي برنده مي‌شه. همسايه ديوار به ديوار اين آقا پسر يک مرد مسن يود. اين آقا به تازگي همسر خودشون رو از دسته داده بودند. پسر بچه وقتي پيرمرد رو تنها در حال گريه کردن ديده بوده به حياط خانه پيرمرد وارد مي‌شه و مي‌پره بقلش و همونجا مي‌مونه، وقتي مادرش ازش مي‌پرسه که چي کار کردي؟ ميگه که هيچي من فقط کمکش کردم تا راحت‌تر گريه کنه


این مطلبو از اینجا کش رفتم البته خیلی شرافتمندانه. "http://prettysmart.blogspot.com"
نوشته شده توسط پروانه در 9:22 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386

چند سطري از حرفهاي اوشو


1. هيچ پيوندي نمي تواند جايگزين روح تو شود. تنها تو، تنها تويي كه دوست
خودي.

2. اگر واقعاً خواهان تغيير زندگي هستي، همين حالا، بي درنگ آغاز كن.

3. تنهايي، فرديت است. و تنها افراد مي توانند دوست باشند. نمي تواني
دوست كسي باشي كه با او معنا مي يابي اين دوستي نيست. يا تحت تسلط اويي
يا مسلط بر او اين رابطه مالك و مملوك صاحب و برده است. دوستان هرگز مالك
يكديگر نمي شوند.

4. در پيوند عاشقانه، بايد به مالكيت در آيي نبايد تلاش كني كه مالك شوي.

5. عشق با جدايي نمي ميرد. با بسيار با هم بودن شايد ولي با جدايي هرگز.

6. زوج ها همه بايد به خاطر داشته باشند كه پس از ازدواج ارباب ديگري
نخواهند شد فقط همراه، فقط دوست.

7. هرگز نخواه كه ديگري تغيير كند. در هر پيوندي تغيير را از خود آغاز
كن.

8. هيچ چيز بيشتر از تنهايي رنج آور نيست. اما مشكل اين است كه ايجاد هر
پيوندي از روي ترس از تنهايي، آزمون مباركي نخواهد بود، چون ديگري نيز با
همين انگيزه به تو پيوسته است.

9. عشق واقعي تنهايي را به يگانگي مبدل مي سازد. اگر ديگري را ذوست مي
داري، اگر مي خواهي ياريش كني، كمك كن تا يگانه شود. نه نبايد او را
اشباع كني. تلاش نكن با حضور خود بگونه اي او را كامل كني. ديگري را كمك
كن تا يگانه شود. چنان سيراب از وجود خود كه نيازي به حضور تو نباشد.

10. هيچ مردي،زن را نمي فهمد، هيچ زني، مرد را نمي فهمد، زيبايي با هم
بودنشان همين است


سلام
جملات قشنگيه. مخصوصاً اين جمله "عشق واقعي تنهايي را به يگانگي ....."
ببخشيد با اينكه دوست ندارم وبلاگ شبيه سايتاي خبري بشه ولي دوست داشتم اين مطالبو
اينجا بزارم. چيزي هم درمورد اين جملات ندارم بگم چون به اندازه كافي فصيح و بليغ و رسا ( چي گفتم !؟) هستند.
فعلاً
نوشته شده توسط پروانه در 9:8 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386

لبخند خدا

اين مطلبو امروز خوندم حيفم اومد كه اينجا نذارمش
بعضي وقتا فراموش مي كنيم تو اين زمونه كه بلند ترين صداها
هم گاهي وقتا به گوش نمي رسه و شنيده نمي شه يكي هست كه ...

لبخند خدا

لوئيز زني بود با لباسهاي کهنه و مندرس، و نگاهي مغموم . وارد خواروبار
فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست کمي خواروبار به او
بدهد . به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند کار کند و شش بچه شان بي
غذا مانده اند
جان لانک هاوس، با بي اعتنايي، محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را
بيرون کند
زن نيازمند، در حالي که اصرار ميکرد گفت: آقا، شما را به خدا ، به محض
اين که بتوانم پول تان را مي آورم
جان گفت نسيه نميدهد
مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به
مغازه دار گفت: ببين خانم چه مي خواهد، خريد اين خانم با من
خواروبار فروش با اکراه گفت: لازم نيست، خودم ميدهم. ليست خريدت کو ؟
لوئيز گفت: اينجاست
.«ليستت را بگذار روي ترازو. به اندازه وزنش، هرچه خواستي ببر»
لوئيز با خجالت يک لحظه مکث کرد ، از کيفش تکه کاغذي در آورد، و چيزي
رويش نوشت وآن را روي کفه ي ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند کفه ي ترازو
پايين رفت
خواروبار فروش باورش نشد. مشتري از سر رضايت خنديد
مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ي ترازو کرد. کفه ي
ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا کفه ها برابر شدند
در اين وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوري تکه کاغذ را برداشت ببيند
روي آن چه نوشته شده است
کاغذ، ليست خريد نبود، دعاي زن بود که نوشته بود: « اي خداي عزيزم، تو از
نياز «من با خبري، خودت آن را برآورد کن
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئيز داد و همان جا ساکت ومتحير خشکش زد
لوئيز خداحافظي کرد و رفت
........ فقط اوست که ميداند وزن دعاي پاک و خالص چه قدر است.




نوشته شده توسط پروانه در 11:9 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دهم اردیبهشت 1386

ببخشيد ديگه ما تازه كاريم واسه همينه كه مطالب هيچ ربطي به همديگه ندارن ايشالا با كمك دوستان راه مي افتيم.
فعلاً
نوشته شده توسط پروانه در 9:5 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دهم اردیبهشت 1386

آدم بي خاصيت

راننده کاميوني وارد رستوران شد.
دقايي پس از اين که او شروع به غذا خوردن کرد سه جوان موتورسيکلت سوار هم
به رستوران آمدند و يک راست به سراغ ميز راننده کاميون رفتند و بعد از
چند دقيقه پچ پچ کردن، اولي سيگارش را در استکان چاي راننده خاموش کرد.
راننده به او چيزي نگفت . دومي شيشه نوشابه را روي سر راننده خالي کرد و
باز هم راننده سکوت کرد و بعد هم وقتي راننده بلند شد تا صورتحساب
رستوران را پرداخت کند نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمين
خورد ولي باز هم ساکت ماند.
دقايقي بعد از خروج راننده از رستوران يکي از جوانها به صاحب رستوران
گفت : چه آدم بي خاصيتي بود، نه غذا خوردن بلد بود و نه حرف زدن و نه
دعوا!
رستورانچي جواب داد : از همه بدتر رانندگي بلد نبود چون وقتي داشت مي رفت
دنده عقب 3 موتور نازنين را خرد کرد و رفت.

نوشته شده توسط پروانه در 9:4 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دهم اردیبهشت 1386

زندگي

بهترين دوست اون دوستي كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت
بنشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين
گفتگوي عمرت رو داشتي.

اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي، تضميني بر اين نيست كه
اون هم همين كارو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته
باش، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه
و اگه اينطور نشد، خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده.

در يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد، در يك ساعت ميشه
كسي را دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ولي يك عمر
طول ميكشه تا كسي رو فراموش كرد.

دنبال نگاهها نرو، چون ميتونن گولت بزنن، دنبال
دارايي نرو چون كمكم افول ميكنه دنبال كسي برو كه
باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز
تيره را روشن كرد. كسي را پيدا كن كه تو را شاد كنه.

دقايقي توي زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ
ميشه كه ميخواي اونو را از رويات بيرون بكشي و توي
دنياي واقعي بغلش كني.

رويايي رو ببين كه ميخواي. جايي بري كه دوست داري.
چيزي باش كه ميخواي باشي. چون فقط يك جون داري و يك
شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي.

آرزو ميكنم به اندازه كافي شادي داشته باشي تا خوش
باشي، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي، به اندازه
كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به
اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني.

هميشه خودتو جاي ديگران بگذار، اگر حس ميكني چيزي
ناراحتت ميكنه، احتمالاً ديگران را آزار ميده.

شادترين افراد لزوماً بهترين چيزها رو ندارن، اونا فقط
از اونچه تو راهشون هست بهترين استفاده رو ميبرن.

شادي براي اونايي كه گريه ميكنن و يا صدمه ميبينن
زنده است. براي اونايي كه دنبالش ميگردن و اونايي كه
امتحانش كردن. چون فقط اينها هستن كه اهميت ديگران رو
تو زندگيشون ميفهمن.

عشق با يك لبخند شروع ميشه، با يك بوسه رشد ميكنه و با
يك اشك تموم ميشه. روشنترين آينده هميشه روي گذشته
فراموش شده، شكل ميگيره. نميشه تا وقتي كه دردها و
رنجها را دور نريختي، توي زندگي به درستي پيش بري.

وقتي به دنيا اومدي، تو تنها كسي بودي كه گريه ميكردي
و بقيه ميخنديدن. سعي كن يه جوري زندگي كني كه وقتي
رفتي، تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن.
- Show quoted text -
نوشته شده توسط پروانه در 8:42 |  لینک ثابت   •